بديع الزمان فروزانفر
345
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
آن گاه جبريان را به تجديد ايمان دعوت مىكند زيرا ايمان كه از سرِ هواى نفس باشد به نظر مولانا ايمان نيست و سپس روش جبريان را در تأويل آيات قرآن بمذاق خود ، سخت انتقاد مىنمايد . اين انتقاد گزنده و قاطع ، به صورت تمثيلى است از مگسى خُرْدَك نگرش كه ميدان ديدش سخت تنگ بود و بر برگ كاهى نشسته بود و آن را بر چمين گاو و خر مىراند و خويش را ملّاح بحر آشنا و آن برگ كاه را كشتى و چمين را درياى پهناور فرض مىكرد ، مفاد اين تمثيل چنين مىشود كه تأويل ، تطبيق كلامى است مُبْهَم بر معلومات و سوابق ذهنىِ كسى كه آن گفته را تأويل مىكند و بنا بر اين ، تأويل و فهم آن بستگى دارد با درجهء دانش و وسعت نظر تأويل كننده كه هرگز مفيد كمال و دانش تازهاى نتواند بود و صاحب تأويل مانند كرم پيله بدَوْرِ افكار كهن و محدود خود مىتند و قدمى فراتر نمىنهد ، امّا همين مگس اگر بتأويل نگرايد و در صدد باشد كه ذهن خود را آمادهء فكر و انديشهء نو آيين كند و خلاف معتقدات ديرين خويش را بپذيرد چون هماى اوجگير در آفاق معرفت ، پر و بال مىگشايد و چون معنى معتبر است نه صورت ، آن مگس كه چنين همّت دارد از جنس مگس نيست و روح وى نه در خور شكل و صورت است چنان كه آن خرگوش هم بمعنى خرگوش نبود هر چند كه بديدار خرگوش مىنمود . اين تعبير بمنزلهء تخلّصى است كه شاعران در تغيير اسلوب كلام از وصف و تغزّل بمدح و يا ديگر معانى به كار مىبرند زيرا به همين مناسبت مولانا باز بسر رشته مىرود و به وصف حالت شير گرسنه و خشمگين كه بر شعلههاى سوزان انتظار و زبانههاى آتش غضب مىغرّيد ، باز مىپردازد . شير همچنان با خود سخن مىگفت و از خطاى خويش كه بگفتار فريفته شده و ديد و تجربه را باز هليده بود مىناليد و اظهار ندامت مىكرد كه سخن نخجيران پوستى از مغز تهى بود ، لفظ پوست و مغز ، مولانا را بر آن مىدارد كه نظرش